هَمون

همون چیزها

هَمون

همون چیزها

قرمز می‌بارید (۲)

محمد حسین حکیمی سیبنی | جمعه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۱۵ ق.ظ | ۰ نظر

قصد سوار شدن به اتوبوس را نداشتم، ولی وقتی پیرمرد را دیدم که دمی قرمز بود و دمی دیگر اصلا نبود، به سمت ایستگاه قدم برداشتم. نمی‌دانستم که برای چه به سمت پیرمرد می‌روم و در راه هم اصلا به این موضوع فکری نمی‌کردم فقط می‌خواستم به پیرمرد برسم. وقتی به او رسیدم فکر کردم چیزی به او بگویم، مثلا اول به او سلام کنم بعد بگویم چه بارون خوبی اومده این چند روز و ادامه بدم به صحبت و چند دقیقه‌ای صحبت کنیم. حالا که به او رسیده بودم حتی وقتی چراغ قرمز خاموش هم بود می‌توانستم او را ببینم، پیرمرد در حالی که ایستاده با دست راستش به دستگاه کارتخوان تکیه داده بود خیره به من نگاه می‌کرد. من هم چند ثانیه به چشم‌هایش خیره شدم ولی نتوانستم با آن سلامی که فکرش را می‌کردم سر صحبت را باز کنم و سکوت را بشکنم در عوض دست در جیب خود کردم و کارت بلیتم را در آوردم و روی دستگاه گذاشتم تا صدای بوق دستگاه به جای من به پیرمرد سلام کند. یک لحظه صورت پیرمرد را همزمان با دو نور قرمز و سبز دیدم و به سمت صندلی‌های ایستگاه رفتم تا منتظر اتوبوس باشم تا بیاید و سوار شوم. حدود پانزده دقیقه نشسته بودم که نور چراغ‌های اتوبوس رو در ایستگاه قبلی دیدم، اتوبوس از ایستگاه قبلی شروع به حرکت کرد و به نزدیکی‌های ایستگاه که رسیده بود اینجا را به خوبی روشن کرده بود، یک آن نگاهی به پیرمرد انداختم که به من خیره بود و سپس سوار اتوبوس شدم.

  • محمد حسین حکیمی سیبنی

قمارباز

محمد حسین حکیمی سیبنی | سه شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۴۸ ق.ظ | ۰ نظر

داستان گرفتاری انسان در خواسته‌های پست خود، داستان فراموشی حتی معشوق خود هنگام ارضای نیاز بی حد به قدرت، قدرت خیالی که هنگام برد یک قمار تمام وجود آدم را فرا می‌گیرد آدم‌های داستان در چند مقطع دیوانه‌وار قمار می‌کنند تا لحظه‌ای هم شده نگاه‌های تحسین برانگیز روی آن‌ها متمرکز شوند، اطرافیان زبان چرب خود را به تحسین بگشایند و چشمشان دنبال پول آن‌ها باشد و این نگاه برایشان عمیقا لذت‌بخش است چون دیگران را به خود نیازمند می‌انگارند  و یا گدایی دست نیاز به سوی آن‌ها دراز کند گدا فکر می‌کند که دست نیاز به مالی که قمارباز در قمار قدرت به‌ چنگ آورده دراز کرده ولی قمارباز در این تمنای گدا چیز دیگر می‌بیند و آن قدرت خود است، بیشتر از اینکه مال خود را بالاتر ببیند خودش را بالاتر می‌بیند، زندگی آن گدا را در دستان خود می‌انگارد و طعمی وصف‌ناپذیر از قدرت را می‌چشد و لذتی شیرین زیر لبان خود حس می‌کند، برای تعمیق این لذت چه می‌کند؟ با لذتی فراوان به گدا کمک می‌کند و حتی خیلی بیشتر از مقدار مورد انتظار تا حیات او را بیشتر و بیشتر وابسته به خود بیند. انسان می‌تواند کمک کردنش هم از منیت تام باشد می‌تواند به قصد کمک به معشوقش پای میز قمار بنشیند ولی جنون قدرت، جنون حس قدرتی که یک گردونه می‌تواند برای او به ارمغان آورد، در جمع شدن کپه‌های پول و سکه در مقابلش، او را آن‌چنان درگیر خودکند که عشق و معشوق را به کل فراموش کند و حتی عشق خود را وارد قماری کند که حتما خواهد باخت.

  • محمد حسین حکیمی سیبنی

بازگشت

محمد حسین حکیمی سیبنی | چهارشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۳۹ ب.ظ | ۰ نظر

امروز برای اولین بار بعد از مدت‌ها به راه تحصیلی‌ای که حدود ۸ سال پیش در آن قرار گرفته‌ام امید خوبی پیدا کردم. در چند سال قبل گاهی هیچ امیدی به این راه نداشتم و خیلی وقت‌ها هم امید بسیار کمی در این راه می‌دیدم، اتفاقی که فکر می‌کنم در هر مسیر و راهی طبیعی است که رخ دهد، ولی امروز شاید مثل آن روزی که برای اولین بار فیزیک را انتخاب می‌کردم دوباره این راه برایم روشن شد. امیدوارم همین طور باقی بماند.

  • محمد حسین حکیمی سیبنی

قرمز می‌بارید

محمد حسین حکیمی سیبنی | جمعه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۵، ۰۵:۳۲ ب.ظ | ۰ نظر

باران به شدت می‌بارید، از اینجا که در پیاده روی خیابان ایستاده بودم به سمت شرق می‌توانستم تا یک چهارراه را ببینم، کف خیابان به همان سیاهی آسمان بود و خط‌های سفید آن را فقط در نزدیکی چهارراه وقتی چراغ چشمک‌زن، چشمک قرمز خود را می‌زد می‌شد از آسفالت سیاه تشخیص داد. البته اگر از قبل نمی‌دانستم که این خطوط سفید هستند حتما الآن فکر می‌کردم که قرمزند. نور قرمز از کف خیس خیابان و شیشه‌های ایستگاه اتوبوس به سمت من بازتاب می‌شد. منبع این نور قرمز چراغی بود در ارتفاع سه و نیم متری خیابان. فقط همین چراغ قرمز بود که این اطراف را روشن می‌کرد آن هم هروقت خودش می‌خواست، صدای ماشینی را می‌شنیدم که از پشت سر به من نزدیک می‌شد برنگشتم که ببینمش، چون می‌دیدم که خیابان را روشن کرده و ترجیح می‌دادم دوباره به تماشای تمام آن سیاهی بایستم. اتوبوس به ایستگاه رسید توقف کرد صدای باز شدن و چند ثانیه بعد بسته شدن درب‌هایش را شنیدم و بعد رفت، اتوبوس رفته بود ولی حالا با همین نور قرمز هم می‌توانستم پیرمردی را که پای دستگاه کارتخوان ایستگاه ایستاده بود، ببینم.

  • محمد حسین حکیمی سیبنی

یادداشت ۱ رمان جایی برای پیرمردها نیست

محمد حسین حکیمی سیبنی | چهارشنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۳۶ ب.ظ | ۰ نظر
در جایی برای پیرمردها نیست با یک مثلث طرف هستیم، شیگور، ماس و کلانتر بل. کلانتر بل به کل خارج از اتفاقات قرار گرفته و هیچ جایی از داستان تا الآن بیش از یک تماشاگر نبوده است، یک تماشاگر مستاصل که نمی‌تواند تغییری در داستان ایجاد کند. فقط می‌تواند بهتر ببیند. بل از این استیصال خود رنج می‌برد. ولی دوست ندارد این رنج را نشان دهد؛ حتی به خواننده رمان، شاید غرور یک کلانتر باتجربه است که جلویش را می‌گیرد. و نقش یک موعظه‌گر را گرفته که در جای جای کتاب می‌خواهد خواننده را پند دهد؛ از گذشته‌اش می‌گوید. تمسک بل به گذشته از این است که خود فهمیده در داستانی که دارد پیش می‌رود نقشی ندارد و نخواهد داشت، پس بهتر می‌بیند از گذشته بگوید؛ گذشته‌ای که نقشی پر رنگ‌تر در آن داشته است، و حرف زدن از آن برایش شیرین‌تر می‌نماید تا تعریف اتفاقاتی که دارد میافتد. جایی از داستان کلانتر قراری با کارلا جین همسر ماس می‌گذارد، به اینجای داستان دقت کنید، بل صرفا این کار را می‌کند تا پروسه‌های معمولی که برایش تعریف شده را انجام داده باشد، مشخص است که امیدی ندارد؛ نه امیدی دارد که کارلا اطلاعات خوبی در اختیار او قرار دهد و نه امیدی دارد که حتی اگر کارلا اطلاعی از ماس به او بدهد، بتواند کاری برای ماس انجام دهد. خلاصه بل تنها یک تماشاگر است و بس، یک تماشاگر خوب که جا به جا پندهایی هم به شما خواهد داد. بگذارید یک نگاهی دیگر به شغل بل بیاندازیم، بل با یک صحنه‌ی جرم مواجه می‌شود، بل به عنوان یک کلانتر وقتی با یک صحنه‌ی جرم مواجه می‌شود چه باید بکند؟؛ همون کاری که تا حالا با دیگر صحنه‌های جرم کرده، صحنه‌های جرم برای بل تفاوقتی نمی‌کند، در برابر همه یک وظیفه دارد. عموما هم همین است ولی شاید درباره‌ی این یک صحنه‌ی جرم و این مجرمی که مک‌کارتی تصویر کرده مسأله کمی فرق داشته باشد و بل می‌باید مسیر متفاوتی را برای این یک مورد طی می‌کرد.
ماس جوشکاری که فرصت تغییر یک شبه‌ی زندگی خود را پیدا کرده، یک ساک پر از پول را از یک صحنه‌ی درگیری برمی‌دارد. اینکه این پول برای مشتی خلافکار است، توجیه خوبی است برای وی که به عنوان یک دزدی به کار خود نگاه نکند. می‌داند که پول پر دردسری است ولی آن را پول دزدی‌ای نمی‌داند که حقی در آن ندارد. پول و دردسر آن را از آن خود می‌کند، خوب می‌داند خطر خود و خانواده‌اش را تهدید می‌کند، کارلا و مادربزرگش را به شهری دیگر می‌فرستد و خود آواره می‌شود، نمی‌داند تا کی باید آواره بماند حتی نمی‌داند کجا باید برود این پول، او را آواره کرده و کارلا را نیز از او گرفته، ولی باز میل دارد در کنار پول‌ها بماند، می‌بیند که زندگی او، همسر او و ارامشش به خاطر این پول همه برای مدتی نامعلوم از دستش رفته‌اند ولی حاضر نیست دل بکند، حتما خود را توجیه می‌کند که مدتی را سختی می‌کشد و بعد با کارلا یک زندگی رویایی را شروع می‌کند، ولی تنها دارد خود را فریب می‌دهد، او آدمی طماع است دارد زندگی خود را فدای پولی باد آورده و خطرناک می‌کند و این یعنی ماس خود دارد ویرانی زندگی‌اش را انتخاب می‌کند. و کارلا، کارلا از یک جایی همه‌چیز را می‌داند، ولی او هم خیلی جدی با لیولین مخالفتی نمی‌کند انگار کارلا هم بدش نمی‌آید زندگی‌اش را در ریسک ویرانی قرار دهد، شاید آن روز رویایی بیاید، بل می‌خواهد به لیولین و کارلا کمک کند، ولی کارلا چیزی نمی‌گوید، شاید چون نمی‌خواهد احتمال رسیدن به آن روز رویایی را به صفر برساند، کارلا برای رسیدن به زندگی‌ای رویایی با پول‌های بادآورده روی جان همسرش قمار می‌کند، و با این تصمیمش در نهایت جان لیولین را می‌گیرد، کارلا می‌توانس راهی که شاید جان همسرش را حفظ می‌کرد را انتخاب کند ولی امید رسیدن به پول زیاد نذاشت این تصمیم را بگیرد. شیگور فوق‌العاده؛ برایش سخت نیست از روند اتفاقات متوجه این تصمیم کارلا شود، و آخر هم او را برای این تصمیم تنبیه می‌کند، کارلا جین را می‌کشد چون کارلا با تصمیمش لیولین را کشت.
درباره شیگور سخت است نوشتن، او یک خلافکار نیست، معلوم نیست چیست و به دنبال چیست. به دنبال پول هم نیست چون برای او کاری نداشت تمام پول را بردارد بدون اینکه ترسی از کسی داشته باشد، ولی پول را تحویل صاحب آن می‌دهد. نه گم و گور شدن برای مردی اینچنین خبره کاری دارد و نه قاتلی یارای مقابله با آن را دارد. کارسن ولز جایی به ماس می‌گوید که اگر شیگور تو را پیدا کند تحت هر شرایطی خواهی مرد، شیگور تو را خواهد کشت چون او را به دردسر انداختی حتی اگر پول را هم به او بدهی باز تو را خواهد کشت. ولز تبهکاری کارکشته است حتی با شیگور همکاری هم کرده است، ولی او هم شیگور را نشناخته، شیگور نه برای خودش کسی را می‌کشد و نه برای دیگران و نه برای پول، شیگور مقتولانش را می‌کشد چون آن‌ها را لایق مردن می‌یابد، شیگور خود را قاتل نمی‌داند بلکه خود را مامور گرفتن جان انسان‌هایی می‌بیند که دیگر نباید زنده باشند، ماس و کارلا دیگر نباید زنده بمانند؛ چون تصمیمات اشتباهی گرفته‌اند و زندگی خود را بر روی ریل تباهی قرار داده‌اند، شیگور خیلی راحت کارلا را می‌کشد چون او فکر نمی‌کند که دارد کارلا را قتل می‌رساند و شیگور برای خود فکر می‌کند که دارد مرگ را به کارلا هدیه می‌کند. شیگور دشمن زندگی است، زندگی را آفتی می‌داند که به جان انسان‌ها افتاده، هر که بهانه‌ای دست او دهد مرگ را به او هدیه خواهد کرد...
  • محمد حسین حکیمی سیبنی

سرخ ترین

محمد حسین حکیمی سیبنی | شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۵۷ ب.ظ | ۱ نظر

این چه عذابی است که در این شهر زندانی مانده ای و یک تلوزیون جلویت گذاشته اند، صبح و شب این شبکه و آن یکی از حال و روز مرز مهران و مرز شلمچه می گویند سیل مردم پیاده را نشان می دهند و موکب ها را که به سمت خالق بزرگترین انقلاب تاریخ می روند، مردی که در یک روز برایمان زندگی، انسان، مرگ، اسلام، خانواده و خدا را تعریف کرد و به ما فهماند محمد (ص) کیست، علی (ع) کیست، فاطمه (س) کیست و حسن (ع) کیست. و برادری بود او را که انقلابی در برادری بود و خواهری که معنایش را کامل کرد، و بیرقی که تا پایان سرخ خواهد ماند، انقلابی ترین بیرق یادگار اوست برای ما.

  • محمد حسین حکیمی سیبنی

قرمز خاکی

محمد حسین حکیمی سیبنی | پنجشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۶:۰۸ ب.ظ | ۰ نظر

می‌توانم از آدم‌هایی که امروز دیدم برایتان بگویم. آن دختر هم دانشکده‌ای که چند ماهی پیدایش نبود و امروز با یک روسری قرمز روی سرش پیدایش شد؛ اینکه نمی‌دونم چرا برای اولین بار امروز که مرا دید به من سلام کرد، تمام این سال‌ها از او بدم می‌آمد و امروز هم. ولی نمی‌دانم چرا این چند ماه که نبود، برایم مسأله شده بود که کجاست؟ چرا نیست و چه می‌کند؟ آخر آدم‌های زیادی بودند اطراف من که ناگهان چند ماهی را نبودند و اصلا متوجه نبودن آن‌ها هم نمی‌شدم. امروز که دیدمش سوال‌ها یادم رفت و باز هم از او بدم می‌آمد.

حالا بگذارید مثلا از کلاس امروز برایتان بگویم ساعت هشت و نیم صبح روی یکی از صندلی‌ها در ردیف‌های انتهایی نشسته‌ام و کسی هم اطراف من نیست. کمی درس را گوش می‌دهم  ولی خب خیلی ارزش گوش دادن ندارد. بهتر است دانشکده را خالی کنم، برای یک مدت طولانی، اصلا بگذارید یک جای متروکه شود؛ آره اینجوری بهتره، متروکه بهتره. تخته وایت‌برد جلوی کلاس کنار در قرار دارد که جریان دائم هوا ناله‌اش را در آورده و رویش را لایه‌ی ضخیمی از خاک پوشانده؛ تخته به کمدی می‌ماند که دو در دارد و به دو طرف باز می‌شوند و در دل خود تخته‌ای دیگر پنهان کرده. لولای بالایی لنگه‌ی راست تخته خراب شده و لنگه آویزان سر جای خودش باقی است و بین باز و بسته بودن مردد؛ یک جور تعلیق بعضی صندلی‌های کلاس هنوز سر جایشان هستند ولی پاره، طوری که درونشان را می‌شود دید؛ آن ابرهای زرد رنگی که پوسیده و خشک شده و تا دستت را رویشان می‌کشی خاک می‌شوند. خاک‌های زرد و سبک. کف کلاس را هم برگ‌های خشک پر کرده‌اند که اصلا معلوم نیست از پاییز کدام سال مهمان این خرابه‌اند. احتمالا هر دسته از آن‌ها نماینده‌ی یک پاییزند، ولی فقط پاییزها نماینده به این اتاق متروک فرستاده‌اند، فصل‌های دیگر این‌جا نماینده‌ای ندارند، حتی نشانی هم از بودنشان نمی‌توان یافت. ناگهان باد شدیدی می‌وزد هر دو پنجره‌ی کلاس با سرعت زیادی باز می‌شوند، کامل می‌چرخند، به شیشه‌ی کنارشان کوبیده می‌شوند، گرد و خاک شدیدی بلند شده؛ خاک‌هایی که سر کلاس بوده‌اند بلند شده‌اند، خاک‌های بیرون هم به کلاس هجوم می‌آورند. در فضای کلاس خاک و نمایندگان پاییز هر دو به پا خاسته‌اند، پنجره‌ها باز کوبیده می‌شوند ولی این بار دوام نیاوردند و بر زمین افتادند، شکسته و خرد. ناگهان احساس کردم صدای کسی را شنیدم ولی باز غرق طوفان کلاس شدم. دو دقیقه بعد طوفان تمام شد کلاس دوباره خوابید، این بار متروک‌تر شده بود. چشمم به دستگیره‌ی پنجره کلاس افتاد یک روسری قرمز به آن گیر کرده بود.

  • محمد حسین حکیمی سیبنی

من و لختی قبل در آن روز

محمد حسین حکیمی سیبنی | يكشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۵، ۰۶:۵۱ ق.ظ | ۰ نظر

خدا را شکر روز خوبی بود، خیلی شبیه خیلی روزهای دیگر، امروز حسین را دیدم؛ همان رفیق دبیرستانی که سر کلاس همیشه پشت سرش می‌نشستم و از پشت سر او بود که کلاس را می‌دیدم، همیشه اندکی به او حسودی‌ام می‌شد، و همیشه اینطور نشان می‌داد که خیلی چیزها می‌داند که من نمی‌دانم، و نمی‌دانم که واقعا می‌دانست یا نه ولی من مطمئنا نمی‌دانستم آن چیزی را که او شاید می‌دانست و یا شاید نمی‌دانست، خوش‌چهره‌تر از من نیز بود و هست، این یکی دیگر واقعا حسادت داشت چون واقعا خوش‌تیپ و خوش‌چهره بود؛ دیگر این چیزی نبود که بگوییم شاید بود شاید نبود، بلکه حتما بود. و حتما آنقدر بود که بشود اندکی به وی حسادت کرد. از همه‌ی این‌ها بگذریم خیلی هم خوش کلام بود و خوب می‌دانست چگونه آن کلمات لعنتی را پشت سر هم بگذارد تا خیلی راحت ما را شنونده‌ی حرف‌های بی‌ارزش و با ارزشش ببیند. ولی اینکه نشد یک پاراگراف در مورد و برای این روز خوب من!! خب در عوض بد هم نیست کمی از درونیات گفتن...

  • محمد حسین حکیمی سیبنی

اعطا

محمد حسین حکیمی سیبنی | دوشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۳، ۰۷:۳۴ ق.ظ | ۰ نظر

سال‌ها در جستن مانده‌ای و ناگهان روزی لیاقت می‌یابی؛ سراغت را می‌گیرند، پیدایت می‌کنند و به تو اعطا می‌شود. روزها و ماه‌ها با نیافتن زیستی و خون به رگ‌هایت دادی. نبودن، نیافتن و سرگشتگی دردهایی بودند در جانت که می‌ماندند و می‌ماندند و به حرف می‌آمدند و به جان و روح دیگری می‌خزیدند و باز می‌ماندند و این روایت تاریخ بشر بود و زندگی تو. چگونه زنده خواهی بود اگر روزی دیگر سرگشته نباشی؟ سپس رسیدن که همان یافتن؛ دیگر دردی نمانده و آسایشی است تو را و این آسایش چه قریب است به مرگ؛ می‌توانی برگردی به دیگران ولی این بار اختیار در میدان است، قوی‌تر از همیشه، مردن قبل از مرگ. می‌توانی دوباره درد بخواهی و برگردی و یا می‌توانی آسایش جان طلب کنی و بروی.

  • محمد حسین حکیمی سیبنی

رفته

محمد حسین حکیمی سیبنی | چهارشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۳، ۰۹:۰۷ ق.ظ | ۰ نظر
سخت است رفتنت برایم و دیدم که برای تو هم سخت بود و گذشت. ولی دردناک‌تر است اگر روزی دیگر در خاطر ما هم زنده نباشی. امیدوارم نیاید روزی که درد دوم را به دل ما گذاشته باشی. معلم من بودی و هستی سعید عزیز.
  • محمد حسین حکیمی سیبنی